نمي بخشمت به خاطر تمام خنده هايي که از صورتم گرفتي
به خاطر تمام غم هايي که بر صورتم نشاندي
نمي بخشمت به خاطر دلي که برايم شکستي
به خاطر احساسي که برايم پر پر کردي
نمي بخشمت به خاطر زخمي که با خيانت بر وجودم تا ابد نشاندي
هــي فلـــانــي ...
هـَــواي بــَرگــردانــدَنـَـت را ندارم ...
هـَــرجــا کـه دلـَــت مــيخــواهـَد بــرو...
فَقطــ آرزو ميـکُنم
وَقتــي دوبـــاره هَــواي مـَـن بـــه سَـــرَت زد ...
آنــقــدر دلـَــت بگيــرد
کـه بـــا هـِـزار شَـــب گــريــه چشـمــانـَـت
بـــاز هَــم آرام نگيــري ...!!!!
گاهی آدم می ماند بین بودن یا نبودن !
به رفتن که فکر می کنی ، اتفاقی میفتد که منصرف می شوی !
می خواهی بمانی ، رفتاری می بینی که انگار باید بروی !
این بلاتکلیفی خودش کلی جهنم است
یکی باش برای یک نفر
نه خاطره ای مبهم در ذهن صدهانفر
کاش می شد
کودکانه با دنیا قهر
کرد و جای دیگری برای رفتن داشت
.
.
جای دیگری برای رفتن نیست ...
وگرنه قهر می کردم...
مجازی هستیم اما
دلمان مجاززی نیست
زود میشکند
حواسمان به تایپ کردنمان باشد
خواهی که جهان در کف اقبال تو باشد؟
خواهان کسی باشد که خواهان تو باشد
خواهی که جهان در کف اقبال تو باشد؟
آغاز کسی باش که پایان تو باشد
دلم میگیرد وقتی میبینم
اوهست،من هم هستم
اما قسمت نیست!ً
دیـــــــگر نمیگویم گشتم نبود نگرد نیست
بگذارصادقانه بگویم!!!
گشتم اتفاقا بود اما سهم من نبود
بگذار دیگری بگردد
لابد سهم اوســـــــــت!!!
اولین کسی را که دوست داری دلت را میشکند و میرود دومین کسی را که دوست داری و می آیی از تجربه قبلی خود استفاده کنی بدتر دلت میشکنه میزاره میره بعدش دیگه هیچ وقت هیچ چیز برات مهم نیست و میشی اون آدمی که هیچ وقت نبودی دیگه دوست دارم برات رنگی نداره و اگر یه آدم خوب باهات دوست بشه تو دلش را میشکنی که انتقام خودت را گرفته باشی و اینجوری میشه که دل همه آدمها میشکنه
آری امشب شب یلدا است
شب فال
شب عشق
شب هندوانه
وشب آزادی وشب رهایی
چیزی به یادم نمی آید
جز اینکه
امشب شب تنهایی من است
یلدایت مبارک
می دونـی . . . ؟
بایـد بفـهـمی وقـتی دلــت می گــیره ...
تنـهــایی !
بایـد یـاد بـگیــری از هـیــچ کــس تــوقـع نــداشتـه بـاشی !
بایــد عــادت کنـی کـه بـا کـسی درد دل نـکنـی !
بایـد درکــ کـنی کـه هـر کـس مـشکـلات خـودشــو داره !
بایـد بفـهـمی وقـتی
نـاراحـتی ...دلـتـنگی ...یـا بـی حــوصـلـه ای ...
هـیــچ کـس حـوصـلـه ی تــو رو نـداره !
دیگـه بایـد فهــمیـده بـاشی هــمـه رفـیــقِ وقـتـای خـوشی انـد !
دروغ ميگن، هر چقدرم كه دارا باشي...
كافيه فقط سرو زبون نداشته باشي،كافيه ساده باشي،
وقتي هميشه نگران از دست دادنش باشي،
وقتي زياد بهش توجه كني...
زودي دلشو ميزني...!
خسته ميشه ازت...
در كل،دروغ ميگن !
هر چقدرم كه "دارا" باشي ،
بازم "سارا" لعنتي ميره با اوني كه دلش ميخواد...!!!
هيچ كاري هم از دستت بر نمياد كه نمياد...
چون اصلا واسش بود و نبودت فرقي نميكنه...
فقط بايد بشيني و تماشا كني...
ﺁﺩﻣـــﯽ ﮐــﻪ ﺩﻭﺳــﺘـﺖ ﺩﺍﺭﺩ ﺧــﯿـﻠﯽ ﺯﻭﺩ ﺑـــﺮﺍﯾــﺖ ﻋـــﺎﺩﯼ ﻣﯽ ﺷــﻮﺩ ...
ﺣـــﺮفـــ ﻫـــﺎﯾــﺶ، ﺩﻭﺳـــﺘـﺖ ﺩﺍﺭﻡ ﻫـــﺎﯾــﺶ ...
ﻭ ﺗـــﻮ ﺧـﯿـــﻠﯽ ﺯﻭﺩ ﮐــﻼﻓـــﻪ ﻣـﯽ ﺷـــﻮﯼ ...
ﺍﺯ ﺑـــﻬـــﺎﻧــﻪ ﻫـــﺎﯾــﺶ، ﺍﺷـکــ ﻫـــﺎﯾــﺶ، ﺗـــﻮﻗـــﻊ ﻫــﺎﯾــﺶ ...
ﻭ ﭼـــﻮﻥ ﺗـﺼــــﻮﺭ ﻣﯽ ﮐـﻨﯽ ﮐــﻪ ﻫـﻤﯿﺸــﻪ ﻫـﺴـﺖ، ﻫﻤﯿﺸـﻪ ﺩﻭﺳﺘـﺖ ﺩﺍﺭﺩ؛
ﻫـﯿﭽــــﻮﻗــﺖ ﻧـﮕﺎﻫـــﺶ ﻧـﻤـﯽ ﮐﻨـﯽ ...
ﻧﮕـــﺮﺍﻧـﺶ ﻧﻤﯽ ﺷــﻮﯼ ...ﺑــﺮﺍﯼ ﺍﺯ ﺩﺳــﺖ ﺩﺍﺩﻧــﺶ ﻧـﻤـﯽ ﺗــﺮﺳﯽ ...
ﺍﻭ ﻫــﻤﯿــﺸﻪ ﻫﺴــﺖ ...
ﺍﻣــﺎ ... ﺍﻭ ﻫــــﻢ ﺁﺩﻡ ﺍﺳــﺖ ...
ﺭﻭﺯﯼ ﮐــﻪ ﮐــﺎﺭﺩ ﺑــﻪ ﺍﺳﺘـﺨــﻮﺍﻧــﺶ ﺑــﺮﺳــﺪ، ﮐـﻮﻟـﻪ ﺑـﺎﺭ ﺍﻧــﺪﻭﻫـﺶ ﺭﺍ ﺑــﺮﻣﯽ ﺩﺍﺭﺩ
ﻭ ﺑــﯽ ﺳــﺮ ﻭ ﺻـــﺪﺍ ﻣــﯽ ﺭﻭﺩ ...
ﺣــﺴﯽ ﺑــﻪ ﻣــﻦ ﻣﯽ ﮔــﻮﯾــﺪ ﺁﻥ ﺭﻭﺯ، ﺑﯽ ﺍﺭﺍﺩﻩ ﺻـــﺪﺍﯾـﺶ ﻣﯽ ﺯﻧــﯽ ﺍﻣــﺎ ...
ﺟـــﻮﺍﺑـﯽ ﻧـﻤـﯽ ﺁﯾـــﺪ ...
ﻓـﻘــﻂ ﺑـﺮﺍﯾـــﺖ ﺟــﺎﯼ ﭘـﺎﯾـﺶ ﻣــﯽ ﻣـــﺎﻧــﺪ...
آخــــر پـایـیـز شـــد . . .
هـمـه دم مـیـزنـند از شـمـــردن جــوجــه هــا !
روی تـخـتـت امشــب بـشمـار تـعــداد دلــهـایی را کـه بـدسـت آوردی . . .
تـمـــام لبـخنــد هــایی کــه بــر لـــب دوسـتانــت نـشــانـدی . . .
بـشمــار تعـــداد اشــک هـایی کـه از ســر شــوق و غــم ریـخـتی . . .
فصـــل زردی بــودی . . .
چقــدر سبــز بــودی . . .
جــوجــه هــا رو بـعـدا بـا هــم میـشمــاریـم . . .
پیری میگفت:
اگه میخوای جوان بمونی "دردهای دلتو" فقط به کسی بگو
که دوسش داری و دوستت داره
خندیدم و گفتم:
پس چرا تو جوان نموندی؟
پیر لبخند تلخی زد و گفت:
دوستش داشتم دوستم نداشت
هـی تــو…
نمیــدانــم نـامــت را چــه بـگــذارم…
مـخــاطــب خــاص!
تــمــام زنــدگــی!
دلــیـل نـفـس کـشیــدن!
هـمــه ی وجــود…یـا تـنهـا عشـقــم…
…بــه هــر نـامـی کــه بـاشـی بـدان…
آرام…
بــرایـــت جـــان میــدهــم…
می دونـی . . . ؟
بایـد بفـهـمی وقـتی دلــت می گــیره ...
تنـهــایی !
بایـد یـاد بـگیــری از هـیــچ کــس تــوقـع نــداشتـه بـاشی !
بایــد عــادت کنـی کـه بـا کـسی درد دل نـکنـی !
بایـد درکــ کـنی کـه هـر کـس مـشکـلات خـودشــو داره !
بایـد بفـهـمی وقـتی
نـاراحـتی ...دلـتـنگی ...یـا بـی حــوصـلـه ای ...
هـیــچ کـس حـوصـلـه ی تــو رو نـداره !
دیگـه بایـد فهــمیـده بـاشی هــمـه رفـیــقِ وقـتـای خـوشی انـد !
عــزیــزم بــدان کــه مــن بی تــو نـفــس نخــواهـم کـشیـد !
تــو می رفـتی زیــر بـارش تـنـد بـاران . . .
و مــن خــود در حـــال بـارشی دیگــر بــودم . . . !
بارش اشکـ هـایی کــه از هــوای ابــری چـشمـانـم جـاری بـود
چــرا هیـچ گاه روزگـار نخــواســت بـا دل بی گـناه مــا راه بیـایـد
چــرا هـیچ گاه هیــچ کـس نخــواسـت حــال مــا را درک کنـد
تمــام ایـن فــصـل پایـیـز کـه مثـل سـرمـای زمسـتان ســرد سـرد است
بـاران هــم کـه می بارد تمــام خــاطـراتـت را در ذهــن کــوچـکـ
و درگیــر مــن زنـده می شــود تـا شــروع کنـد بـه آب کــردن روح و روانــم . . .
میـخواهـم در آغــوشـت بگیــرمـت و بگــویــم :
مــن تـــو را عاشــقـانه دوســت دارم . . . !